|
زهجر یار نالانم زدست دهر گریانم گهی افسرده وغمگین گهی هم بس حیرانم که آخر ای خدای من چرا دائم در افغانم؟ گناهم چیست که اینگونه غم افتاده بر جانم؟ چه خوشبختی چه بدبختی زتقدیراست می دانم کنم شکرت خداوندا عزیزیست پشتیبانم زتلخیها نگهدارش با او تنها نمی مانم
|

